به گزارش پایگاه خبری اردستان سلام، یازدهم سپتامبر سال ۲۰۰۱ میلادی، نقطه مهمی در تاریخ معاصر جهان به شمار میآید؛ روزی که ایالات متحده آمریکا با حملات هماهنگ به برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی و پنتاگون، دچار یکی از بزرگترین شوکهای امنیتی خود شد. این رویداد نه تنها افکار عمومی مردم آمریکا را در بهت فرو برد، بلکه بهانهای فراهم کرد تا کاخ سفید با شعار مبارزه با تروریسم، مسیر جدیدی را در سیاست خارجی خود آغاز کند؛ مسیری که نتایج آن بیش از دو دهه، منطقه خاورمیانه را درگیر جنگ، بیثباتی و بحرانهای انسانی کرده است.
پس از وقوع این حادثه، دولت وقت آمریکا به ریاست جورج بوش پسر، با بهرهگیری از فضای سنگین رسانهای و تبلیغاتی، نظریهای موسوم به «جنگ با تروریسم» را مطرح کرد. در ظاهر، هدف این طرح نابودی القاعده و گروههای افراطی معرفی میشد؛ اما در عمل، بهانهای بود تا حضور نظامی ایالات متحده و همپیمانان غربیاش در قلب خاورمیانه تثبیت شود. افغانستان نخستین قربانی این سیاست بود. در کمتر از یک ماه پس از حملات، نیروهای آمریکایی با عنوان عملیات «آزادی پایدار»، به این کشور یورش بردند و حکومتی را که بهزعم واشنگتن میزبان القاعده بود، سرنگون کردند.
اما افغانستان پایان ماجرا نبود. عراق، دومین هدف این استراتژی شد. در سال ۲۰۰۳، آمریکا با ادعای وجود سلاحهای کشتار جمعی در بغداد و ارتباط رژیم صدام حسین با گروههای تروریستی، به این کشور حمله کرد. بعدها مشخص شد که این ادعاها پایه و اساسی نداشته و صرفاً پوششی برای گسترش نفوذ نظامی و سیاسی آمریکا در منطقه بوده است. پیامد این حملات، فروپاشی ساختار سیاسی و اجتماعی عراق، نابودی گسترده زیرساختهای اقتصادی و رفاهی این کشور، گسترش خشونتهای فرقهای و در نهایت ظهور گروههای تروریستی جدیدی همچون داعش بود که امنیت کل منطقه را تحتالشعاع قرار داد.
نقش اروپا و ناتو نیز در این تحولات قابل چشمپوشی نیست. بلافاصله پس از حملات ۱۱ سپتامبر، پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) برای نخستین بار در تاریخ خود، ماده ۵ این پیمان را فعال کرد؛ مادهای که حمله به یکی از اعضا را به منزله حمله به همه اعضا تلقی میکند. بدین ترتیب، کشورهای اروپایی بهسرعت در کنار آمریکا قرار گرفتند و بخشی از عملیات نظامی در افغانستان و سپس عراق را برعهده گرفتند. هرچند در درون اروپا اختلاف نظرهایی درباره ابعاد این مداخلات وجود داشت، اما در عمل، کشورهای غربی با حضور نظامی و اطلاعاتی خود، نقشی مستقیم در شکلگیری دور تازهای از بحران در خاورمیانه ایفا کردند.
کارشناسان مسائل بینالملل بر این باورند که حادثه ۱۱ سپتامبر، بیش از آنکه صرفاً یک رخداد تروریستی باشد، به ابزاری برای تغییر نقشه ژئوپلیتیک خاورمیانه تبدیل شد. حضور نظامی گسترده آمریکا و همپیمانانش در منطقه، ایجاد پایگاههای جدید، فروش گسترده تسلیحات و تحمیل قراردادهای اقتصادی و امنیتی، بخشی از اهدافی بود که با شعار مبارزه با تروریسم دنبال شد. در واقع، این حوادث فرصتی فراهم کرد تا کاخ سفید بتواند سیاستهای سلطهجویانه خود را توجیه و افکار عمومی غرب را با خود همراه سازد.
اکنون، پس از گذشت بیش از دو دهه از آن روز، بسیاری از تحلیلگران اذعان میکنند که هزینههای انسانی و اقتصادی تحمیلشده بر ملتهای منطقه، بسیار سنگینتر از آن چیزی بوده که در ابتدا تصور میشد. میلیونها کشته و آواره، ویرانی زیرساختها، نابودی فرصتهای توسعه و گسترش ناامنی، بخشی از نتایج مستقیم این سیاستها بوده است. حتی خود ایالات متحده و همپیمانانش نیز از پیامدهای این جنگها مصون نماندند. هزینههای چند هزار میلیارد دلاری جنگهای عراق و افغانستان، فشار سنگینی بر اقتصاد آمریکا وارد کرد و شکافهای سیاسی و اجتماعی را در این کشور افزایش داد. در اروپا نیز موج بیسابقه مهاجرت و پناهجویی ناشی از این جنگها، پیامدهای امنیتی و اجتماعی عمیقی بر جای گذاشت.
از سوی دیگر، مقاومت ملتهای منطقه در برابر اشغالگری، معادلات آمریکا و متحدانش را پیچیدهتر کرد. ظهور جریانهای مقاومت در عراق، افغانستان، لبنان و فلسطین، نشان داد که سیاستهای واشنگتن نه تنها موفقیت مورد انتظار را به همراه نداشت، بلکه زمینهساز شکلگیری موج جدیدی از مبارزات ضدآمریکایی شد. خروج تحقیرآمیز نیروهای آمریکایی از افغانستان در سال ۲۰۲۱ و ناکامی در تثبیت یک دولت پایدار در عراق، بهترین شاهد برای اثبات شکست استراتژیای است که با ۱۱ سپتامبر کلید خورد.
امروز، ۱۱ سپتامبر دیگر تنها یادآور حمله تروریستی به آمریکا نیست؛ بلکه در حافظه ملتهای منطقه، نمادی از آغاز دورانی تاریک از مداخلات نظامی و سیاسی غرب در خاورمیانه به شمار میآید. مرور این تجربه تلخ، برای نسلهای کنونی و آینده، حامل یک پیام روشن است: امنیت و ثبات منطقهای تنها با اتکای ملتها به خود و همبستگی در برابر سیاستهای سلطهجویانه خارجی امکانپذیر خواهد بود.
انتهای پیام/
حمید فرخی
